نوشته شده توسط : رسول

 

 

نظریه تداعی گرایی و رفتارگرایی

تعریف تداعی گرایان از خلاقیت را می توان در چنین عبارتی خلاصه کرد: خلاقیت عبارت است از پیوند دادن افکار برخاسته از تجربه به یکدیگر بر حسب قوانین فراوانی، تازگی، و وضوح. تداعی گرایان اعتقاد دارند که افکار جدید از افکار گذشته بر می خیزند و مکانیزم عمل آن ها آزمایش و خطاست. در این دیدگاه شخص خلاق کسی است که توانایی بیشتری در پیوند دادن افکار دور از هم دارد.مطابق با نظریه تداعی گرایی ارتباط دو ایده منجر به تفکر می گردد. وقتی ایده ای در ذهن باشد، ایده ی مشابه آن نیز به دنبال خواهد آمد. بنابراین وقتی فرد با مسئله ای روبرو می شود با تداعی اطلاعات قبلی که در ذهن دارد به ایده ای تازه برای حل مسئله دست می یابد (نلر،1965؛ ترجمه مسدد،13800).

کافمن،پلوکر و بائر[1](2008) معتقدند که تفکر خلاق عبارتست از: شکل دادن تداعی ها به صورت ترکیب تازه و مفید که پاسخگوی الزامات خاصی می باشد.  هر چند عناصر ترکیب تازه، غیر مشابه تر از یکدیگر باشند فرآیند مربوطه خلاق تر خواهد بود. تداعی گرایان معتقدند تداعی ها نسبت به انگیزه ارادی و به صورت سلسله مراتب  سازمان بندی می شوند. آن ها می گویند هر چه تداعی بیشتر باشد شانس یافتن راه حل خلاق بیشتر می شود. در این صورت فرد از بین ترکیبات زیادی از عناصر که ایجاد نموده به انتخاب جواب ابتکاری دست می زند.

اساس مکتب رفتارگرایی نیز نشأت گرفته از تداعی گرایان است. رفتارگرایان نیز در تحلیل خلاقیت بر جلوه ی بیرونی تفکر خلاق"تولید" تأکید کرده اند. تایلور(1972؛به نقل از بارون و هرینگتون ،1981) رفتارگرایان برای فرد خلاق حد اقل نقش را قائلند. آن ها می گویند محصول خلاق از راه تغییرات تصادفی که به خاطر پیامدهای مثبت شان انتخاب می گردند به دست می آید.

نظریه شناخت گرایی

دیدگاه های شناخت خلاق بی نهایت متفاوتند. بین فرآیندهای شناختی اولیه(مثلاً: توجه، ادراک، حافظه و پردازش اطلاعات) و حل مسئله خلاق رابطه وجود دارد. به علاوه بین هوش و حل مسئله، زبان و دیگر شاخص های تفاوت فردی نیز رابطه وجود دارد. این فرآیندهای پایه عموماً همیشگی و طبیعی هستند یعنی آن ها نمود جهانی دارند و در تمامی افراد آدمی مشترک هستند. در این دیدگاه فرد خلاق کسی است که فعالانه با محیط خود درگیر است و گیرنده صرف و غیر فعال تصادف ها نیست. افراد مختلف شیوه های متفاوتی از درک و دریافت جهان خارج را اتخاذ می کنند. آن ها اطلاعات را به شیوه ای مشخص دریافت می کنند و به شیوه ای خاص و فردگرایانه آن ها را تغییر می دهند و اطلاعات را بر حسب تمام آنچه در گذشته پردازش شده است، اندوزش می کنند.(کرمی باغطیفونی،1391)

هر اندازه فرد با داده هایی که به نظر می رسد نا مرتبط هستند به گونه ای برخورد کند که گویی آن ها با یکدیگر مرتبط هستند بیشتر احتمال دارد که ترکیبی از داده ها پدید آید که غیر متعارف باشد. یعنی به گونه ای خلاق اندیشیده شود. از سوی دیگر گرایش به دستکاری اطلاعاتی که پیوند آن ها با یکدیگر بلافاصله و فوری نیست به نظر می رسد که دقیقاً معادل فرد خلاق است. در مجموع تفکر خلاق با مقوله پردازی گسترده و نامربوط در ارتباط است(خمسه،1378؛ به نقل از سلیمانی ،1380).

نظریه گشتالت

یکی از دیدگاه های شناخت خلاق دیدگاه روانشناسی گشتالت است که در مورد خلاقیت بیش از همه به تغییر حل مسئله متمرکز بوده است. و خلاقیت نه تنها پدیده ای مجزا از حل مسئله تلقی نگردیده در حقیقت عنصر اصلی آن محسوب شده است. به نظر این دسته از روانشناسان ماهیت حل مسئله (خلاقیت) به ادراک وابسته است. بنابراین پدیده ای شناختی است. گشتالتیون به وضوح در تحلیل شان از حل مسئله (خلاقیت) بین تفکر زایشی که مستلزم تولید و یادآوری تجربیات گذشته است و تفکر آفرینشی که مستلزم خلق برخی چیزها به گونه ای بدیع است تمایز قائل نشده اند. به نظر آنان تفکر آفرینشی یا خلاق این خاصیت را دارد که فراسوی تجربیات پیشین فرد برای حل مسئله جدید حرکت کند.(وایزبرگ[2]،2006).

بنیان تفکر خلاق از دیدگاه گشتالت مبتنی بر کل گرایی قرار دارد که پدیده ها را بر پایه ی ویژگی های کلی آنان تبیین می کند. نظریه های اساسی این مکتب پیرامون خلاقیت این است که تفکر پیرامون حل مسئله باید شکل کلی داشته باشد، یعنی موقعیت به عنوان یک کل در نظر گرفته شود(خورشیدی و همکاران،1384).

روانشناسان گشتالت گرا، حل مسئله  از طریق آزمایش و خطا را از حل مسئله با بینش متمایز ساختند. در آزمایش و خطا از آنچه می دانیم به ترتیب استفاده کرده و آنقدر دچار خطا می شویم تا بالاخره راه حل مسئله کشف شود. در حالیکه در بینش می توان یک راه حل ناگهانی برای حل مسئله جدید، بدون آزمایش و خطا یافت. این راه حل مستقل از دانش و تجربه افراد در رابطه با مسئله است( وایزبرگ،2006).

رویکرد روانکاوی

از دیدگاه روانکاوی خلاقیت در نتیجه تعارضی است که در ذهن ناخوداگاه یا نهاد ایجاد شده است. در این حالت ذهن ناخودآگاه تلاش می کند تا راه حلی برای این تعارض پیدا کند. اگر راه حل با بخش آگاه یا "خود" هماهنگی داشته باشد، معمولاً راه حل خلاقیت آمیز خواهد بود. اما اگر با بخش آگاه در تضاد باشد احتمالاً منجر به نابهنجاری روانی می گردد. فروید بنیان گذار نظریه روانکاوی معتقد است که خلاقیت از تعارضات موجود در ناخودآگاه بر می خیزد و همان طور که شخص در رفع نیازهای فیزیولوژیک می کوشد به واسطه خلاقیت نیز تلاش می کند این تعارضات را رفع سازد. در این دیدگاه خلاقیت نوعی مکانیسم رفع تنش فرض شده است(نلر،1965؛ ترجمه مسدد،1380).

فروید معتقد است خلاقیت مخصوصاً خلاقیت هنری جایگزین بازی کودکی است. به عبارتی نیازهای سرکوب شده کودکی به صورت کار و هنر تجلی می یابد. فعالیت های هنری و عملی عبارتست از تمایلات ارضا نشده است که به شکل اهداف عالی تر در آمده اند. بنابراین فرد برای ارضای سائق های خاصی دست به خلاقیت می زند تا تعادلی را که آن سائق ها بر هم زده اند را دوباره برگرداند(براون،2007).

رویکرد انسان گرایان

انسان گرایان توجه خاصی به خلاقیت نشان داده اند. پیروان این دیدگاه با مطرح کردن خودشکوفایی او را موجودی می دانند که دارای استعدادهای بالقوه ای است که با شکوفا کردن آن ها می تواند خود را به کمال برساند .انسان گرایان تأکید خاصی بر ارتباط خلاقیت با سلامت روان، خوشکوفایی و کمال انسان دارند. در مکتب انسان گرایی مازلو از دو نوع خلاقیت یاد می کند: خلاقیت اولیه و خلاقیت ثانویه. خلاقیت اولیه از ناخودآگاه سرچشمه می گیرد و در همه انسان ها در زمان کودکی مشترک است اما اغلب پس از پشت سرگذاشتن کودکی آن را از دست می دهند. افراد به واسطه این ناخودآگاه قادرند خیالبافی کنند، لذت ببرند و رفتارهای خلاقیت آمیز از خود بروز دهند. این خلاقیت اولیه با خلاقیت ثانویه که مبتنی بر عقل و منطق صحیح است، تفاوت اساسی دارد، اما با یکدیگر وابسته و مربوطند. فرد سالم و خلاق کسی است که موفق به پیوند این دو فرآیند هشیار و ناهشیار شود(روسکوس و اولدسن[3]،1993).

رویکرد رشدی

رویکردهای رشدی در تبیین خلاقیت کاربردی تر هستند. آن ها اغلب حاکی از چگونگی طراحی محیط هستند تا پتانسیل های خلاق کودکان تحقق یابند. بنابراین دیدگاههای رشدی عموماً روی فرد، مکان و جنبه های بالقوه خلاقیت تأکید دارند. این دیدگاه ها نقش مهم اما ضمنی بازی می کنند چرا که اشاره به مسیری دارند که به صورت غیر عینی از خلاقیت شروع می شود و به صورت ملموس تر و بالیده تر از بیان خلاقیت گسترش می یابند. نخستین نظریه های رشدی به وسیله ی آزمون از زمینه های زندگی و خانوادگی افراد خلاق برجسته به جا مانده است(گورتزل[4]1976؛ به نقل از کافمن و استرنبرگ،2011). همچنین بیان شده است که تجربه های رشدی با خلاقیت همبسته هستند. برای نمونه والدین کودکان خلاق بچه هایشان را با تجارب گوناگون مواجه می کنند و مقدار مناسبی از استقلال را به فرزندانشان می دهند. آگاهند اما نه اینکه به طور کلی محدودگر باشند. بیشتر مطالعات کنترل شده بر ساختار خانواده متمرکز است .حوزه دیگر تحقیقات رشد شامل بازی و خلاقیت است، چرا که محیط های آسان گیر موجب بازی های اکتشافی و تخیلی و در نتیجه افزایش خلاقیت خواهد بود. بیشتر مطالعات رشدی موثق طولی هستند هر چند که بسیار پر هزینه و سخت اند اما در ساخت نظریه های خلاقیت بسیار مفیدند(آلبرت و رانکو[5]،1989؛ به نقل از کافمن و استرنبرگ،2011).

رویکرد نوروپسیکولوژی

یکی از جدیدترین دیدگاه ها در مورد خلاقیت نظریه عصب شناسی(نوروپسیکولوژی) است. در این دیدگاه رابطه خلاقیت با مغز و امواج مغزی مورد بررسی قرار گرفته اند. پژوهش های زیادی راجع به نقش نیم کره های مغز در زمینه فکری انجام گرفته است. تحقیقاتی که وظیفه ی مغز چپ و راست را جست و جو می کنند. دو فرآیند فکری را مشخص کرده اند. نیم کره چپ با اطلاعات شفاهی سر و کار دارد و تفکر انتقادی را تنظیم می کند، مسئول رمزخوانی در زبان و ریاضی به شیوه ی منطقی، تحلیلی و متوالی است. نیم کره راست با اطلاعات تصویری و شنوایی سر و کار دارد و مسائل و عقاید قدیمی را به شیوه جدید دوباره تنظیم می کند. نیم کره راست مغز با استعاره، شهود، شکل و تحلیل عمل می کند. پژوهش های روی امواج مغزی  نشان داده اند که بر حسب میزان خلاقیت  امواج تغییر می کند. موقع استراحت امواج آلفا کاهش می یابد و زمانی که فرد مشغول کار خلاق می گردد این امواج افزایش پیدا می کند(گری،1999؛ به نقل از برات دستجردی،1380).

رویکرد مرحله ای و مؤلفه ای

تعدادی از الگوها برای فهم ساختار و ماهیت فرآیند خلاقیت بر مرحله که می تواند مداوم یا بازگشتی باشد یا مؤلفه ای بودن تأکید کرده اند.یکی از عمومی ترین و پابرجاترین نظریه ها از والاس[6](1926) است که با یک مرحله آمادگی شروع می شود، که افراد اطلاعات را جمع آوری کرده و یک مسئله را تعریف می کنند. مرحله بعد نهفتگی است که ظاهراً نوعی توقف در کار دیده می شود و فرد هیچگونه تلاشی برای رسیدن به نتیجه  انجام نمی دهد. اگر مرحله نهفتگی به درستی سپری شود مرحله سوم اتفاق می افتد. سومین مرحله بینش یا طبق گفته های والاس اشراق است. در این مرحله تفکر شکل گرفته و حل مسئله روشن می شود و یک راه حل و یا ایده ی ناگهانی توسط فرد فهمیده می شود. اغلب متفکران ظهور این مرحله را ناگهانی می دانند، که اساساً ممکن است مانند تجربه"آهان" به نظر برسد؛ که می تواند شبیه یک الهام خیلی ناگهانی باشد. از دیدگاه والاس مرحله پایانی اثبات است. در این مرحله فرد ایده ها را آزمون می کند یا راه حل ها را به کار می گیرد. اکثر الگوهای شبیه این الگو احتمال تکرار مراحل را نشان داده اند، یعنی یک فرد برای رسیدن به تفکر خلاق ممکن است مراحل را تکرار کند. برای مثال فرد ممکن است تلاش به اثبات یک ایده کند، اما به دلیل اطلاعات ناکافی به مرحله آمادگی بر می گردد و دوباره از نو شروع می کند(به نقل از دکافمن و استرنبرگ،2010).

نظریه های مؤلفه ای شبیه نظریه های مرحله ای هستند، معمولاً در مدل های مرحله ای فرض بر این است که یک مرحله باید مقدم بر مرحله بعدب باشد. نظریه مؤلفه ای به خلاقیت فرد تأکید می کند(همچنین به محیط های خلاق). این نظریه بیان می کند برای اینکه خلاقیت اتفاق بیافتد به سه مؤلفه نیاز است: مهارت های مربوط به موضوع، مهارت های مربوط به خلاقیت و انگیزه. مهارت های مربوط به موضوع شامل دانش، مهارت های تکنیکی و قریحه ی ویژه ای است که افرادممکن است دارا باشند و در حوزه های مخصوصی مهم است نه در همه ی حوزه ها. مهارت مربوط به خلاقیت عوامل شخصی است که با خلاقیت به طور کلی تداعی می شود مانند تحمل ابهام، خویشتن داری و رضایت برای خطر جویی مناسب. انگیزه درونی که توسط لذت از تکلیف هدایت می شود بیشتر با خلاقیت تداعی می شود نسبت به انگیزه بیرونی که به وسیله ی پاداش های بیرونی هدایت می شود(کافمن،پلوکر و بائر،2008).

آمابیل(1990) به نقل از کافمن و استرنبرگ(2010) نظریه مؤلفه ای را ارائه داد که عبارت است از: الف)مهارت های مربوط به موضوع یا قلمرو، ب)مهارت های مربوط به خلاقیت، ج)انگیزش.

رویکرد فرهنگ نگر

به بیان ساده روان شناسی فرهنگی از پیش فرض ساده اتکا متقابل انسان و زمینه ی اجتماعی – فرهنگی آن آغاز می شود. بنابراین تمرکز بر دو موجودیت جدا و مستقل از هم نیست بلکه بر تقابل متقابل است که هر دو آن ها را معین کرده و دنیای نمادین را تولید می کند(زیتون[7]،2007).

این دنیای نمادین منجر به پردازش معناسازی و با هم سازی دانش می شود. و به همین دلیل است که روان شناسی فرهنگی انسان را به عنوان موجودی می بیند که از اساس و پایه به وسیله نظام نمادها و هنجاریابی که فرهنگی را شکل می دهند هدایت شده است. در نتیجه تمرکز پژوهش در روانشناسی فرهنگی بر اعمال میانجی در زمینه پدیدآیی اجتماعی و فرهنگی کارکردهای روانی و تحلیل زندگی روزمره است(کول[8]،1996 به نقل از دیویس،2010). در چنین پس زمینه ای خلاقیت هم به مصنوعات متراکم متکی است و هم فرهنگ را به واسطه تولید مصنوعات جدید غنی می سازد به همین جهت فرآیندهای خلاقانه نقطه کلیدی در پژوهش های رشته روانشناسی فرهنگی هستند(لیتلن و میل[9]،2004).

در سطح نظری مکتب های مختلف روان شناسی و فرهنگی می توانند سازه های گوناگونی از خلاقیت را ایجاد کنند و در این زمینه می توان به نوشته های ویگوتسکی به عنوان نمونه ای ویژه اشاره کرد. ویگوتسکی به اهمیت واسطه گری فرهنگ به وسیله ابزارها و علائم در ایجاد و توسعه تمامی کارکردهای عالی مغز اشاره کرد.کارهای اولیه ویگوتسکی در زمینه خلاقیت پایه رویکرد فرهنگ نگر را بر خلاقیت بنا نهاد(کانری[10] و همکاران،2010).

رویکرد بوم شناسی

هرینگتون[11] مبدع این نظریه است. چارچوب نظریه هرینگتون به طور روشن بر طول بوم شناختی زیستی و کنش زیستی قرار دارد. استعاره زیست شناختی در نظر هرینگتون اشاره به این معنا دارد که چهره های محیطی و اکوسیستمی در ترکیب مؤثر با افراد در فرآیند خلاقیت عمل می کند. خلاقیت در این نظریه عبارت است از فرآیندی که در طول زمان بسط و گسترش یافته، ویژگی آن ابتکار، سازگاری و واقعیت گرایی است. عمل خلاقانه اجتماعی نیز به عنوان تولیدات اکوسیستم ونیز تولیدات فردی یا هر دو تلقی می گردد. عمل خلاقیت وابسته وابسته به سیستم انسانی است که آن نیز معادل اکوسیستم زیست شناسی فرض شده است. بنابراین در وهله اول وظیفه روانشناسان مطالعه منظم اکوسیستم و روابط عملکردی به هم پیوسته ای که مانع یا حامی فرآیند خلاقانه است(نلر،1965؛ترجمه مسدد،1380).

رویکرد تکاملی

تعدادی از محققان نظریه هایی از خلاقیت را مبتنی بر رویکرد تکاملی [12]است مطرح کرده اند. یکی از افرادی که از الگوی داروینیسم حمایت کرده و بر پایه آن دیدگاهش را مطرح نموده است دین کیت سیمنتون[13] است. پایه مدل داروینیسم سیمنتون یک فرآیند ذهنی دو مرحله ای است شامل تولید بی هدف و نگهداری انتخابی و بسط ایده ها. در این دیدگاه عقاید در برخی روش های بی هدف ترکیب می شوند. معمولاً زیر آستانه آگاهی بیشتر ترکیب های مورد علاقه به طور آگاهانه به سوی تولیدات خلاق بسط داده می شوند. این الگو تفاوت های فردی را را در پتانسیل خلاق به عنوان یک نقطه شروع به کار می برد. فرد خلاق این پتانسیل را برای آفرینش و یادگیری صرف می کند. ادعای تحریک آمیز دیگر این است که ایده های خلاق، اجتماعی از موفقیت را دنبال می کند: قانون برابری- نابرابری[14]. یک کاربرد این است که یک کاربرد این است که رابطه ای بین مدت زندگی افراد خلاق و کل تولیداتشان فرض می کند. یک نتیجه ای که با یافته های تجربی هماهنگی  دارد، یعنی هیچ رابطه ای بین مدت زندگی افراد خلاق و زندگی شان وجود ندارد. ادعای دیگر این است که کارکرهای خلاق در فاصله ی سنی خاص اتفاق می افتد که توسط نتایج تأئید مشده است. این دیدگاه داروین بیشتر به کاربردهای روانشناختی تأکید دارد.اولاً به دلیل پیچیدگی فرآیند خلاقیت، آفرینندگان کنترل کمی بر روی هدایت پیشرفت کارهایشان دارند، بنابراین این ادعا شده که فرآیند خلاقیت مملو از شروع اشتباه  و آزمایشات گسترده است. ثانیاً معمولاً قضاوت های خوبی از کارها و ایده های آفرینندگان نمی شود. به محض اینکه کارها تمام می شود آفرینندگان کنترل کمی بر سرنوشت کارهایشان دارند چرا که کارهایشان تحت یک قضاوت اجتماعی قرار می گیرد. بنابراین جمع آوری نولیدات، استراتژی بهینه ای برای یافتن افراد برجسته است چرا که در شرایط برابر فرض می شود که تولید بیشتر در برابر تولید کمتر نشانه رسیدن به موفقیت است. دیدگاه داروین می تواند به شیوه های مختلف نقد شود. برای نمونه تأکید زیادی بر نقش عوامل تصادفی در تبیین خلاقیت نظریه های اخیر معتقدند که شانس تنها عامل در پیشرفت خلاقیت نیست و اساساً در دیدگاه او تفکر منطقی و ارزیابانه هیچ نقشی در خلاقیت ندارد(کافمن و استرنبرگ،2010).

رویکرد سیستم ها

تعدادی از بزرگ ترین و بلندپروازانه ترین نظریه های خلاقیت دیدگاهشان این بود که خلاقیت نباید به عنوان ذات منفرد مفهوم سازی شود. بلکه از یک سیستم پیچیده با تعامل زیر مؤلفه ها پدیدار می شود . نظریه سیستم ها یک دیدگاه خیلی گسترده  و اغلب کاملاً کیفی از خلاقیت را ارائه می دهد.یک نظریه برجسته در این حوزه از گرابر[15](1987) کسی که پیشگام ورود رویکرد سیستم های بسط یافته کمتر بر روی فهم جزئیات یک عمل خلاق نسبت به چگونگی هماهنگی جزئیات با اهداف دانش و استدلال به علاوه فشارهای اجتماعی بزرگ تر و الگوهای خلاق تأکید می کند. این رویکرد تأکیدش بر فرآیندهای پویا و مترقی است که در زمینه ها و روش های پیچیده  و حتی در مقیاس های زمانی مختلف ادامه دارد.

 

گرابر (1987) برای فراهم کردن یک چارچوب ساختاری برای درک افراد خلاق در میان چنین پیچیدگی هایی تعدادی از مفاهیم بنیادی را پیشنهاد می کند. بیشتر افراد خلاق احتمالاً در تفکرشان یک مجموعه ای از استعاره هایی که با یکدیگر یه ساخت مفهوم خلاقانه منجر می شود استفاده می کنند نسبت به تکیه انحصاری بر یک حوزه فلسفی همان کاری که متأسفانه تعدادی از محققان زمانی سعی در فهم این موضوعات دارند انجام می دهند(کافمن و استرنبرگ،2010).

رویکرد روان سنجی  

این رویکرد خلاقیت را با مقیاس کمی، در افراد اندازه گیری می کند. خلاقیت در این مکتب عبارت از تفکر واگراست. تفکر واگرا یک جست و جوی ذهنی است که به دنبال تمام راه حل های ممکن برای یک مسئله است.تفکر واگرا راه های تازه ای برای حل مسئله پیشنهاد می کند و معیارهای موفقیت  در اینگونه تفکر کلی و مبهم است و بیشتر وابسته به تنوع و تعداد راه حل های مطرح شده است(گیلفورد،1964به نقل از کافمن،2002).

به عقیده گیلفورد تفکر واگرا عمدتاً شامل توانایی سیالی، انعطاف پذیری، ابتکار و بسط است. ویژگی تفکر واگرا این است که روند تفکر عادی را ندارد و بی شباهت به فرآیند نخستین تفکر در نظریه فروید نیست. خصیصه اصلی آن "رها بودن از قید قراردادها" است. تفکر واگرا مجذوب ناشناخته ها می شود، خطر پذیر است و شک گرا. در بررسی یک مسئله قادراست چندین راه حل ارائه کند(دادستانی،1375).

دیدگاه تورنس نیز یکی دیگر از دیدگاه های رویکرد روانسنجی است. تورنس به عنوان یکی از سرشناس ترین صاحب نظران خلاقیت به دو دلیل از شهرتی بین المللی در این زمینه برخوردار است. یکی به دلیل نظریه خلاقیت و کیفیت آموزش آن و دوم به دلیل ابداع آزمون های تفکر خلاق مینه سوتا. مدل خلاقیت او مبتنی بر سه محور مهارت، انگیزش و توانایی است. تورنس معتقد است علیرغم اینکه ممکن است فردی دارای انگیزه ی بالایی در انجام کارها باشد ولی ماهیت خلاقیت و طرز فکرهای اجتماع درباره آن یا به اصطلاح تلقی اجتماع می تواند گاهی بین انگیزه ها و مهارت های خلاقیت شکاف ایجاد کرده  و یا حتی رابطه بین آن ها را از بین ببرد. از طرفی دیگر کسی که دارای سطح بالایی از توانایی و مهارت های خلاقانه است این امکان برای او وجود دارد که به شرط برانگیخته شدن انگیزش های خلاقانه در او دست آوردهای خلاق از خود نشان دهد. همچنین شخصی که دارای توانایی و انگیزش های خلاقانه است می تواند با کسب مهارت های خلاقانه به دستآوردهای خلاق نائل آید.(قاسم زاده،1374).



[1] -Kaufman&plucker&Baer

[2] -Weisberg

[3] -Roskos& Ewolsen

[4] -Goertzel

[5] -Albert&Runco

[6] -Wallas

[7] -Zittoun

[8] -Cole

[9] -Litten& Mill

[10] -Connery

[11] -Herrington

[12] -evolutionary approch

[13] -Dean kith simonton

[14] -equal-Odds rule

[15] -Grauber





:: بازدید از این مطلب : 298
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یک شنبه 11 شهريور 1397 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: